عشق
براي عشق گدايي نكن
زيرا هرچيز با ارزش را به گدا نمي دهند
چترم باز باشد یاسته فرقی نمی کند بی تو آسمان دلم همیشه ابریست
تو سبز را به من آموختی
حالا از هردرختی سر بلند ترم
دیروز رکعت آخر بارانِ دستم را بوسیدی
و من عجیب دلم می خواست عشقم را ، واژه واژه لمس کنی
نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام
وقتی خورشید از پيلة آسمان در می آید
پنجره ام باید یاد بگیرد
با چه کسي به لهجه ی دیوار حرف بزند
و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند
نمی دانم به کدام پرنده سوگند مي خوري
ولی تو را به جان هر چه چکاوک
پرِ آواز پروانه را نبند
هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد
گل فهميد سخاوت باران را
آن زمان كه باران صادقانه براوباريد
وتونيز صادقانه برمن باريدي
تا بهارم را مديون تو باشم
مراببخش اگر سخاوت تو را باور نداشتم
مراببخش ...
اكنون عاشقانه هايم را بر باد مي نويسم تا از اقليم تو بگذرد:
« بي تو هميشه درشبم وسپيده بر ثانيه هايم نمي تابد
بي تو از وفور تنهايي مي گريزم برقلم وكاغذ
تا آرام بگيرد قلبم از دوري سيمايت
تو اي تنها بهانه اين قصيده هاي نا تمام
بيا از كوچه هاي پريشاني ام گذر كن
تا تنهايي را در سكوت اين شبها تاب بياورم »


خدای خوبم
سال 1386 گذشت و من مثل تمام سالهای گذشته، از تو بزرگوار سپاسگزارم. سعادت داشتم تا 365 روز ديگر هم خورشيد را تماشا کنم، شاهد لبخند و شادی اطرافيانم باشم، با چالشهای زندگی برخورد و تجربههای بهتر زیستن را کسب کنم!.
خدای مهربانم
پيشاپيش، به خاطر هديه گرانبهايت سپاسگزارم. از اين که به من فرصت میدهی تا طعم شيرين لحظه لحظههای سال 1387 را بچشم، متشکرم. میدانم که تو بزرگوار، برايم بهترينها را در نظر داری!
خدای هميشه همراهم
به پاس تمام بزرگواریها و نعمتهايت، من هم قول میدهم که تمام سعیام را کنم تا به بهترين و زیباترين شکل ممکن زندگی کنم: اميدوار، پرتلاش، شاد و صميمی و سبز!